ربَّنَا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنَا



سوره آل عمران - آيه شماره

8

رَبَّنَا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنتَ الْوَهَّابُ

 پروردگارا ! دل هايمان را پس از آنكه هدايتمان فرمودى منحرف مكن 

، و از سوى خود رحمتى برما ببخش ; زيرا تو بسيار بخشنده اى .



 

اين دهــان بستي دهــاني باز شـــد

كـو خـورنده‌ي لــقمـه هاي  راز شـــد

لــب فـروبــند از طـعـام و از شـــــــراب

ســـوي خوان آسـمــاني كن شـــتاب

گـر تــو اين انبان ز نـان خــالي كـــني

پـر زگـــوهــــر هـــاي اجــــلالي كـــني

طــفل جـان از شـير شــيطان بــاز كن

بــــعـــد از آنـــش بـا مـــلك انـــباز كــن

چند خوردي چرب و شيرين از طـعــام

امـــتحـــان كــن چـــند روزي با صــيام

چــند شــب ها خواب را گشتي اسير

يــك شـــبي بــيدار شــو دولـــت بـگير

مثنوي معنوي - مولوي

 

هم خون

خانواده همیشه هم خون بودن نیست...
خانواده یعنی آدمهایی در زندگی تان که خواهان وجود شما در زندگی شان هستند
آنهایی که شما را همانگونه که هستید می پذیرند
کسانی که حاضرند هر کاری بکنند تا لبخند شما را ببینند
کسانی که در هر شرایطی دوستتان دارند

خداوندا؛

خداوندا؛
پناهم می دهی امشب؟
میان آب و گِل رقصان، میان خار و گُل خندان؛
در آن آغوش نورانی،
پناهم می دهی امشب؟
دل و دین در کف یغما و من تنها؛
در این هنگام روحانی،
پناهم می دهی امشب ...؟!

ممنون


خالق من "بهشتي" دارد

 

نزديک

 

زيبا

 

و بزرگ

 

و "دوزخي" دارد

 

به گمانم کوچک و بعيد

 

و در پي دليليست که ببخشد ما را

 

گاهي به بهانه يک دعا در حق ديگري

 

شايد امشب آن شب بي دليل باشد

رخنه اي نيست در اين تاريكي

ديرگاهي است در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است
.

بانگي از دور مرا مي خواند،
ليك پاهايم در قير شب است

رخنه اي نيست در اين تاريكي

جوجه ها را بعدا با هم میشماریم


روی تختت امشب ،


بشمار ، تعداد دل هایی را که به دست آوردی ...
بشمار ، تعداد لبخند هایی که بر لب دوستانت نشاندی ...
بشمار ، تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی ...
فصل زردی بود ، تو چقدر سبز بودی ؟
جوجه ها را بعدا با هم میشماریم


قایقی خواهم ساخت

قایقی خواهم ساخت

 

خواهم انداخت به آب

 

دور خواهم شد از این خاک غریب

 

که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق

 

قهرمان را بیدار کند

 

قایق از تور وتهی

 

ودل آرزوی مروارید

 

همچنان خواهم راند

 

نه به آبی دل خواهم بست

 

نه به دریا-پریانی که سر از آب بدر می آرند

 

و در آن تابش تنهایی ماهیگیران

 

می فشانند فسون از سر گیسوهاشان

 

همچنان خواهم راند

 

همچنان خواهم خواند

 

دور باید شد دور

 

مرد آن شهر اساطیر نداشت

 

زن آن شهر به سرشاری یک خوشه ی انگور نبود

 

هیچ آیینه تالاری سر خوشی ها را تکرار نکرد

 

چاله آبی حتی مشعلی را ننمود

 

دور باید شد دور

 

شب سرودش را خواند

 

نوبت پنجره هاست

 

همچنان خواهم راند

 

همچنان خواهم خواند

 

پشت دریا ها شهری ست

 

که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است

 

بام ها جای کبوتر هایی ست که به فواره ی هوش بشری می نگرند

 

دست هر کودکده ساله شهر شاخه ی معرفتی ست

 

مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند

 

که به یک شعله به یک خواب لطیف

 

خاک موسیقی احساس تو را می شنود

 

و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد

 

پشت دریا ها شهری ست

 

که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحر خیزان است

 

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند

 

پشت دریا ها شهری ست!

 

قایقی باید ساخت