« دوستت دارم »
بنام خداوند بخشنده و مهربان
لحظه های سختی بود آدم هم بر سر خواهش حوا با خودش کلنجار می رفت . آیا باید می چید سیبی را که ممنوع شده بود چیدنش؟
حوا خسته از آنهمه دوستم نداری؟؟؟؟
. آدم در خود فرو ریخت زیرا دوست داشتن اولین چیزی بود که خداوندش به او یاد داده بود . با خودش گفت : حتما حکمتی داشته که خدا اول از همه دوست داشتن را به او آموخت .
پس !
سیب چیده شد .
این یعنی دوستت دارم!!!!
وقتی ملائک باخبر شدند از گناهی که آدم مرتکب شد خداوند همه را فرا خواند و محاکمه آغاز شد ....
سیب هنوز در دستان حوا بود . هنوز فرصت نکرده بود طعم این سیب وسوسه انگیز را احساس کند . فرشته ها همگی می دانستند که اگر آدم از خدا طلب بخشش کند خداوند مهربانی ها او را خواهد بخشید پس در گوش آدم مدام زمزمه می کردند از خدا بخواه بخشیده شوی او تو راه خواهد بخشید .
آدم که سرش را پایین انداخته بود به سجده افتاد و گفت :
خداوندا مرا ببخش
خداوند فرمود تو را خواهم بخشید به یک شرط، آدم که گوئی جان تازه ای گرفته بود با خوشجالی گفت هرچه باشد می پذیرم پروردگار مهربانی ها
خداوند فرمود : به شرطی تو را خواهم بخشید که سیب را بر درخت بگذاری
در میان فرشتگان غوغایی بر پاشد همه خوشحال می گفتند خدا را شکر همه چیز به خوبی و خوشی تمام شد
آدم زود باش
سیب را بگذار بر درخت
در میان این همه زمزمه آدم زیر چشمی نگاهی به حوا انداخت که هنوز هم مات و مبهوت به سیب با تمام درخشش خیره مانده بود و با حسرت هنوز هم سیب را تماشا می کرد .
آدم باز در خود فرو ریخت
گوئی چیزی در وجودش می گفت : هرگز ...
با تمام نیمه جانیش رو کرد به خدا با صدایی خسته و بی طنین گفت : می شود این را از من نخواهید ؟؟؟
سکوت همه جا را فرا گرفت فرشته ها ماتشان برده بود و خداوند فرمود : این شرط من است اگر قبول نمی کنی سزای گناهت بیرون رفتن از بهشت و زندگی در زمین خاکی ست و بعد هم رو به فرشته ها دستور داد تا آدم و حوا را برای رفتن به زمین آماده کنند . فرشته ها با کنایه به آدم می گفتند : وای بر تو اگر از بهشت بیرون شوی زمین همه فساد است و تباهی وشروع کردند از بدی های زمین گفتند و گفتند. آدم با نگاهی خیره در سخنان پروردگارش مانده بود . گاهی هم زیر چشمی به حوا نگاه می کرد اما حوا هنوز مات درخشش سیب بود و گوئی انگار متوجه نبود که چه اتفاقاتی در کنارش در حال روی دادن است آدم رو به خدا کرد و گفت: می پذیرم .
همه جارا سکوت فرا گرفت می پذیرم که مجازات گناهم ،زندگی بر روی زمین با تمام سختی ها باشد . دوباره در میان فرشتگان غوغایی شد « ادم عاقل باش دست بکش از این سیب و بهشت را رها مکن ». آدم باز آهی کشید و زیر چشمی به حوا که هنوز مات و مبهوت بود نگاه کرد .
در میان فرشتگانی که آدم و حوا را آماده می کردند تا به زمین ببرند دو فرشته متوجه لبخندی از روی رضایت بر لبهای خدا شدند . دو فرشته خوب می دانستند که خدا تا چه اندازه آدم را دوست دارد و باید از بیرون رفتن او از بهشت غمگین باشد به همین دلیل تعجب کردند و از انبوه فرشتگان جدا شدند و به سوی خدا رفتند و از خدا دلیل لبخندش را پرسیدند .
خداوند باز با لبخندی که ناشی از رضایت بود فرمود : دلیل اینکه فرمان داده بودم بر آدم سجده کنید و او را اشرف مخلوقاتم قرار دادم همین بود . او اینک به خاطر حوا حتی از بهشت برای خودش هم گذشت . بعد زمان را به عقب بازگرداند و تمام حرکات آدم را موبه مو نشان دو فرشته داد دو فرشته که عاشق ادم شده بودد در عظمت خدا به سجده افتادند . خداوندا بگذار ما هم آدم را در زمین همراهی کنیم و در حالی که اشک می ریختند گفتند ما عاشق بنده تو شدیم . و خداوند بی آنکه آدم بداند یکی را بر شانه راست آدم نشاند و دیگری را بر شانه چپ و فرمود : تا پایان آدم بر زمین ما با او خواهید بود و آنگاه آدم بر زمین فرود آمد .
فردای آن روز اولین روز زندگی بر روی زمین بود آدم و حوا خسته ازیک روز زندگی بر زمین به غاری پناه بردند آدم در حالی که سر حوا را بر پاهایش گذاشته بود موهایش را نوازش می کرد و حوا زیر لب به یاد سیبی را که خورده بود در ذهنش به آرامی بر لبش زمزمه می کرد چه سیب خوشمزه ای بود . چه رنگی داشت . لذت بردم از خوردنش و آدم میان دو ابروی حوا را بوسید و گفت : « دوستت دارم »
آن شب اولین شب زندگی آدم و حوا بر زمین بود و خداوند مهربانی ها چه عاشقانه به تماشا نشسته بود .
لحظه های سختی بود آدم هم بر سر خواهش حوا با خودش کلنجار می رفت . آیا باید می چید سیبی را که ممنوع شده بود چیدنش؟
حوا خسته از آنهمه دوستم نداری؟؟؟؟
. آدم در خود فرو ریخت زیرا دوست داشتن اولین چیزی بود که خداوندش به او یاد داده بود . با خودش گفت : حتما حکمتی داشته که خدا اول از همه دوست داشتن را به او آموخت .
پس !
سیب چیده شد .
این یعنی دوستت دارم!!!!
وقتی ملائک باخبر شدند از گناهی که آدم مرتکب شد خداوند همه را فرا خواند و محاکمه آغاز شد ....
سیب هنوز در دستان حوا بود . هنوز فرصت نکرده بود طعم این سیب وسوسه انگیز را احساس کند . فرشته ها همگی می دانستند که اگر آدم از خدا طلب بخشش کند خداوند مهربانی ها او را خواهد بخشید پس در گوش آدم مدام زمزمه می کردند از خدا بخواه بخشیده شوی او تو راه خواهد بخشید .
آدم که سرش را پایین انداخته بود به سجده افتاد و گفت :
خداوندا مرا ببخش
خداوند فرمود تو را خواهم بخشید به یک شرط، آدم که گوئی جان تازه ای گرفته بود با خوشجالی گفت هرچه باشد می پذیرم پروردگار مهربانی ها
خداوند فرمود : به شرطی تو را خواهم بخشید که سیب را بر درخت بگذاری
در میان فرشتگان غوغایی بر پاشد همه خوشحال می گفتند خدا را شکر همه چیز به خوبی و خوشی تمام شد
آدم زود باش
سیب را بگذار بر درخت
در میان این همه زمزمه آدم زیر چشمی نگاهی به حوا انداخت که هنوز هم مات و مبهوت به سیب با تمام درخشش خیره مانده بود و با حسرت هنوز هم سیب را تماشا می کرد .
آدم باز در خود فرو ریخت
گوئی چیزی در وجودش می گفت : هرگز ...
با تمام نیمه جانیش رو کرد به خدا با صدایی خسته و بی طنین گفت : می شود این را از من نخواهید ؟؟؟
سکوت همه جا را فرا گرفت فرشته ها ماتشان برده بود و خداوند فرمود : این شرط من است اگر قبول نمی کنی سزای گناهت بیرون رفتن از بهشت و زندگی در زمین خاکی ست و بعد هم رو به فرشته ها دستور داد تا آدم و حوا را برای رفتن به زمین آماده کنند . فرشته ها با کنایه به آدم می گفتند : وای بر تو اگر از بهشت بیرون شوی زمین همه فساد است و تباهی وشروع کردند از بدی های زمین گفتند و گفتند. آدم با نگاهی خیره در سخنان پروردگارش مانده بود . گاهی هم زیر چشمی به حوا نگاه می کرد اما حوا هنوز مات درخشش سیب بود و گوئی انگار متوجه نبود که چه اتفاقاتی در کنارش در حال روی دادن است آدم رو به خدا کرد و گفت: می پذیرم .
همه جارا سکوت فرا گرفت می پذیرم که مجازات گناهم ،زندگی بر روی زمین با تمام سختی ها باشد . دوباره در میان فرشتگان غوغایی شد « ادم عاقل باش دست بکش از این سیب و بهشت را رها مکن ». آدم باز آهی کشید و زیر چشمی به حوا که هنوز مات و مبهوت بود نگاه کرد .
در میان فرشتگانی که آدم و حوا را آماده می کردند تا به زمین ببرند دو فرشته متوجه لبخندی از روی رضایت بر لبهای خدا شدند . دو فرشته خوب می دانستند که خدا تا چه اندازه آدم را دوست دارد و باید از بیرون رفتن او از بهشت غمگین باشد به همین دلیل تعجب کردند و از انبوه فرشتگان جدا شدند و به سوی خدا رفتند و از خدا دلیل لبخندش را پرسیدند .
خداوند باز با لبخندی که ناشی از رضایت بود فرمود : دلیل اینکه فرمان داده بودم بر آدم سجده کنید و او را اشرف مخلوقاتم قرار دادم همین بود . او اینک به خاطر حوا حتی از بهشت برای خودش هم گذشت . بعد زمان را به عقب بازگرداند و تمام حرکات آدم را موبه مو نشان دو فرشته داد دو فرشته که عاشق ادم شده بودد در عظمت خدا به سجده افتادند . خداوندا بگذار ما هم آدم را در زمین همراهی کنیم و در حالی که اشک می ریختند گفتند ما عاشق بنده تو شدیم . و خداوند بی آنکه آدم بداند یکی را بر شانه راست آدم نشاند و دیگری را بر شانه چپ و فرمود : تا پایان آدم بر زمین ما با او خواهید بود و آنگاه آدم بر زمین فرود آمد .
فردای آن روز اولین روز زندگی بر روی زمین بود آدم و حوا خسته ازیک روز زندگی بر زمین به غاری پناه بردند آدم در حالی که سر حوا را بر پاهایش گذاشته بود موهایش را نوازش می کرد و حوا زیر لب به یاد سیبی را که خورده بود در ذهنش به آرامی بر لبش زمزمه می کرد چه سیب خوشمزه ای بود . چه رنگی داشت . لذت بردم از خوردنش و آدم میان دو ابروی حوا را بوسید و گفت : « دوستت دارم »
آن شب اولین شب زندگی آدم و حوا بر زمین بود و خداوند مهربانی ها چه عاشقانه به تماشا نشسته بود .
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۱۱/۳۰ ساعت 19:39 توسط حامد پسرتنها
|
آرامش آن است که بدانی هر گام دست تو