اقا جون سلام
خسته از همسفر و شهر و دیار / خسته از این شب غمدیده و تار
خسته از قحطی باران و نگاه / بر کویر دل خشکیده ببار
خسته ام از گذر ثانیه ها / خسته از جاده ی بی اسب و سوار
خسته از دوختن چشم به راه / مژه هامان شده پر گرد و غبار
خسته از سوزش سرمای شدید / خسته از غیبت باران و بهار
مغرب شب زده را مشرق کن / بزن آن پرده ی غیبت به کنار

طلوع می کند آن آفتاب پنهانی ز سمت مشرق جغرافیای عرفانی
دوباره پلک دلم می پرد،نشانه چیست؟ شنیده ام که می آید کسی به مهمانی
کسی که سبزتر از هزار بهار کسی،شگفت کسی آن چنان که میدانی
کسی که نقطه آغاز هرچه پرواز است تویی که در سفر عشق،خط پایانی
تویی بهانه آن ابرها که می گریند بیا که صاف شود این هوای بارانی
تو از حوالی اقلیم هر کجا آباد بیا که می رود این شهر،رو به ویرانی
کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق بیا که یاد تو آرامشی است طوفانی
شعر از قیصر امین پور
آرامش آن است که بدانی هر گام دست تو